جستجو
فارسی
  • English
  • 正體中文
  • 简体中文
  • Deutsch
  • Español
  • Français
  • Magyar
  • 日本語
  • 한국어
  • Монгол хэл
  • Âu Lạc
  • български
  • Bahasa Melayu
  • فارسی
  • Português
  • Română
  • Bahasa Indonesia
  • ไทย
  • العربية
  • Čeština
  • ਪੰਜਾਬੀ
  • Русский
  • తెలుగు లిపి
  • हिन्दी
  • Polski
  • Italiano
  • Wikang Tagalog
  • Українська Мова
  • دیگران
  • English
  • 正體中文
  • 简体中文
  • Deutsch
  • Español
  • Français
  • Magyar
  • 日本語
  • 한국어
  • Монгол хэл
  • Âu Lạc
  • български
  • Bahasa Melayu
  • فارسی
  • Português
  • Română
  • Bahasa Indonesia
  • ไทย
  • العربية
  • Čeština
  • ਪੰਜਾਬੀ
  • Русский
  • తెలుగు లిపి
  • हिन्दी
  • Polski
  • Italiano
  • Wikang Tagalog
  • Українська Мова
  • دیگران
عنوان
رونویس
برنامه بعدی
بیشتر
پخش اخبار روزانه – ۷ ژانویه ۲۰۲۶
جو دوسر سلامت روده را به‌طور چشمگیر بهبود می‌دهد و انرژی پایدار فراهم می‌کند. گزارشی در Plant Based News ۷ ایده صبحانه وگان را برجسته می‌کند و بر تنوع‌پذیری و آسایش در هوای سرد تاکید دارد. این دستورهای سرشار از فیبر، آماده‌سازی آسان و سیرکنندگی طولانی‌مدت را در اولویت می‌گذارند. که شامل این‌هاست: ۱. کلوچه‌های صبحانه بلوبری و جو دوسر ۲. گرانولای کدوحلوایی ۳. حریره موز، گردو و شکلات با سس آجیل‌دار ۴. جو دوسر با شکلات دوبل ۵. اوتمیل گرانولای کلوچه جو دوسر ۶. جو دوسر با طعم پای سیب ۷. پنکیک‌های کوچک جو دوسرِ بدون گلوتن (Plant Based News)
امارات متحده عربی بر تعهد خود به کاهش تنش در یمن تاکید دوباره می‌کند، و بر حمایت از ثبات و پرهیز از تنش‌های بیشتر تأکید دارد (Yemen Online)
سامانه جدید ورود/خروج اتحادیه اروپا (EES) به دلیل اختلال در بررسی‌های بیومتریک و دشواری فرودگاه‌ها در مدیریت ظرفیت، تاخیرهای شدید برای مسافران بریتانیایی ایجاد کرد. پرتغال پس از صف‌های ۶‌ ساعته، اجرای EES را در فرودگاه لیسبون متوقف کرد در حالی که مالاگا [اسپانیا] و دیگر فرودگاه‌های محوری اصلی با کیوسک‌های خراب، با ازدحام و نگرانی‌های ایمنی روبه‌رو هستند (inews)
موسسه پژوهش موز در تایوان (فورموسا) موز TC9 را توسعه می‌دهد که برای مقاومت در برابر بیماری پاناما طراحی شده است، و به یکی از مخرب‌ترین تهدیدات محصول موز در جهان می‌پردازد (Taipei Times)
هنگ کنگ از اول ژانویه ۲۰۲۶ مناطق ممنوعه برای استعمال دخانیات را به شعاع ۳ متری مراکز نگهداری از کودکان، خانه‌های سالمندان، مدارس و بیمارستان‌ها گسترش می‌دهد و جریمه‌ها را ۲ برابر کرده و به حدود ۳۸۶ دلار می‌رساند (Tin tức)
راه رفتن به‌صورت جانبی عضلات لگن را که در راه رفتن معمولی کمتر به کار گرفته می‌شوند فعال می‌کند و پژوهش نشان می‌دهد تنها ۶ هفته از این تمرین، ثبات را به‌طور چشمگیر افزایش داده و خطر زمین‌خوردن سالمندان را کاهش می‌دهد (Thanh Niên)
یک مطالعه در بریتانیا روی بیش از ۱۵۰ هزار بزرگسال نشان می‌دهد زنانی که روزانه ۴ وعده یا بیشتر میوه می‌خورند، [نسبت به کسانی که کمتر می‌خورند] کمتر دچار کاهش عملکرد ریه ناشی از آلودگی هوا با ذرات PM2.5 می‌شوند، آنتی‌اکسیدان‌ها و ترکیبات ضدالتهابی از بافت ریه محافظت می‌کنند (Plant Based News)
زلزله‌ای به بزرگی ۶.۵ ریشتر جنوب و مرکز مکزیک را لرزاند که ۲ کشته و ۱۲ مجروح برجا گذاشت و موجب خسارت متوسط و رانش زمین شد (BBC)
گرمای شدید و خشکسالی بخش زیتون اردن را ویران کرده است؛ کشاورزان از ضعیف‌ترین فصل در ۴۰ سال اخیر خبر می‌دهند، پس از آنکه دما در ۲۰۲۵ حدود ۱۰ تا ۱۵ درجه سلسیوس بالاتر از میانگین بود و حدود ۷۰٪ محصول را نابود کرد (The Guardian)
خشکسالی استثنایی در سراسر دامنه غربی کلرادو [آمریکا] گسترش می‌یابد؛ دسامبر ۲۰۲۵ از گرم‌ترین‌های ثبت‌شده بوده و ذخیره برفِ سراسر ایالت در سطح ۵۹٪ میانه قرار دارد، که تامین آب و تفریحات زمستانی را تهدید می‌کند (The Aspen Times)
سیل‌ها در مالزی تشدید می‌شود و بیش از ۱۵۰۰ نفر در ایالت‌های ساراواک، جوهور و پهانگ تخلیه شده‌اند. رودخانه موار در جوهور از سطح خطر فراتر رفته و در معرض سرریز است و در ترنگانو، افزایش جزرومدی ممکن است به ۳.۵ متر برسد (VOV)
سن دیگو [کالیفرنیا، آمریکا] در عرض چند ساعت معادل یک ماه باران بارید، خیابان‌ها را آب گرفت و ماشین‌ها را سرگردان کرد، و تیم‌های امداد چندین نفر را که در وسایل نقلیه و نهر گیر افتاده بودند، نجات دادند (Times Now)
بر اساس مطالعه‌ای که تازه منتشر شده است، صخره‌های مرجانی چرخه‌های روزانه میکروب‌های پیرامونی، از جمله باکتری‌ها و ریزجلبک‌ها را تنظیم می‌کنند. پایش این ریتم‌ها می‌تواند نشانه‌های هشدار زودهنگام از فشار وارد بر صخره‌ها در اثر گرم شدن دریاها، آلودگی یا سفیدشدگی مرجان را فراهم کند (Báo Tin tức)
پروفسور اندرو نایت، دامپزشک بریتانیایی (وگان)، خواستار گسترش رژیم غذایی وگان به افرادی است که اشخاص-سگ و -گربه دارند؛ رژیم‌های غذایی وگانِ به درستی تنظیم‌شده که باعث کاهش چاقی، آلرژی و مشکلات گوارشی می‌شود (Jacksonville.com)
HappyCow بزرگترین اپلیکیشن جهان که به کاربران در یافتن غذاهای وگان و گیاهی اختصاص دارد، کافه وگان اسپانیایی Asante در بارسلونا را بر اساس میلیون‌ها نقد کاربر که تخم‌مرغ‌های وگان واقع‌گرایانه آن را تحسین می‌کنند، به عنوان بهترین رستوران وگان جهان در سال ۲۰۲۵ انتخاب کرد (Plant Based News)
استرالیا از طریق سازمان غیرانتفاعی آکسفام در کامبوج، مبلغ ۲۵۰هزار دلار اختصاص می‌دهد تا در پی درگیری مرزی اخیر میان کامبوج و تایلند، به جوامع آواره در زمینه آب، بهداشت، غذا و سرپناه کمک کند (Khmer Times)
هند بیش از ۳۰۰ سنگ قیمتی و جواهر را که همراه با آثار یادبود بودای مورد پرستش شاکیامونی بودا (وگان) در پیپراهوا [اوتار پرادش، هند] دفن شده بود و در ۱۸۹۸ از زیر خاک بیرون آمد و سپس به خارج برده شد و تنها اخیرا بازگردانده شده است، به نمایش می‌گذارد (VnExpress)
«استری رِسکیو» سنت لوئیس [میزوری، آمریکا] شخصِ-سگِ بیخانمانی به نام والاس را که شب سال نو ۴ بار هدف گلوله قرار گرفته بود نجات داد و او در حال بهبود است، در حالی که خلق‌وخوی آرامش باقی مانده است (People)
سخن روشنگرانه امروز: «انگشت به ماه اشاره می‌کند، اما ماه در نوک انگشت نیست. کلمات به حقیقت اشاره می‌کنند، اما حقیقت در کلمات نیست.» – استاد روشن‌ضمیر ارجمند، اعلی‌حضرت ششمین پیشوای مکتب ذن هویی نِنگ (وگان)
من بسیار ترسیده بودم و با تمام وجود می‌خواستم از کسی بخواهم دستم را بگیرد. و منتظر مرگ ماندم. مهندس آمریکایی و خداناباور پیشین، خوزه هرناندز تعریف می‌کند که چگونه یک حادثۀ ناگهانی به تجربه ای انجامید که برداشت او از زندگی، مرگ و پیوند را دگرگون کرد. خوزه به‌عنوان مهندس برق کار می‌کرد و از سبد بالابر خطوط برق را راه‌اندازی می‌کرد. چون دیر شده بود، او و همکارش تصمیم گرفتند خوزه برای صرفه‌جویی در وقت، در همان سبد بالا بماند. همکارش که نگران برق‌گرفتگی بود، سرش را بالا گرفته بود که با درختی برخورد کرد. خوزه به سطل برخورد کرد و همه دنده‌های سمت راستش شکست. در بخش اورژانس، خوزه برای نفس‌کشیدن تقلا می‌کرد. وقتی پرستار آمد، بلافاصله کد آبی [وضعیت پزشکی تهدیدکننده حیات] را اعلام کرد.
این احساس شروع شد که «اگر این واقعی باشد چه؟ چه بر سر خانواده‌ام خواهد آمد؟» شروع کردم به فکرکردن درباره خدا. «می‌دانی چیست، اگر مرا از این موقعیت بگذرانی، تغییر خواهم کرد؛ آدم بهتری می‌شوم.» منتظر ماندم، هیچ اتفاقی نیفتاد، و بعد حسی از خشم احساس کردم، مثل اینکه «می‌دانستم واقعی نیست.» بعد احساس عظیمی از ترس به من دست داد، چون فکر کردم وقتی بمیرم، جایی برای رفتن ندارم. به هیچ چیز باور نداشتم، اینکه مثل یک لامپ خاموش می‌شوم و به هیچ بدل می‌شوم. پس بسیار ترسیدم و خیلی می‌خواستم از کسی بخواهم دستم را بگیرد. و بعد شروع کردم به فکرکردن که «خب نمی‌توانم کمک بخواهم چون پدرم از من شرمنده می‌شود»، چون قرار است محکم باشم، باید از پسش بربیایم. پس بدنم را منقبض کردم و منتظر مرگ ماندم.
به کاغذدیواری نگاه می‌کردم، و هرگز این را فراموش نمی‌کنم چون چشم‌هایم آن‌قدر تیز شده بود که می‌توانستم بافت کاغذدیواری را ببینم، و هم‌زمان درونم حس شگفتی رخ می‌داد در‌حالی‌که می‌دانستم دارم می‌میرم و می‌ترسیدم - وحشت‌زده شاید واژه بهتری باشد. بعد متوجه این سایۀ کنارِ در شدم، همان‌جا ایستاده بود. و بعد شروع کردم به فکرکردن که «می‌دانی چیست، زندگی بسیار سخت و دشواری داشته‌ام، شاید بد نباشد که تا حدی رها کنم. شاید در این هیچ شرمی نباشد. من نمی‌بُرم، تسلیم نمی‌شوم، فقط پی می‌برم که هیچ کاری از من برای متوقف‌کردن این زنجیره رویدادها ساخته نیست.» تقریبا گفتم: «اشکالی ندارد، اشکالی ندارد بمیرم.» همان لحظه که آن را گفتم یا به آن فکر کردم، آن سایه حرکت کرد و دورِ همه افراد آن اتاق چرخید، و در ذهنم می‌توانستم ببینم دستش به‌سوی من دراز می‌شود، و انگشت پایم را لمس کرد. و همان لحظه که انگشت پایم را لمس کرد، این حس عظیمِ آسودگی و آرامش و صلح و عشق و سکون را احساس کردم. دیگر برای نفس‌کشیدن تقلا نمی‌کردم. در خوشی عمیقی بودم، و نسیمی را حس می‌کردم- نسیمی واقعا گرم - که می‌وزید و تصور کردم، چون موهای بلندی دارم، فکر کردم «وای، لابد موهایم در نسیم تکان می‌خورد، این واقعا شگفت‌انگیز است!» و بعد احساس کردم که دارم بالا برده می‌شوم، «‌آن‌قدر بالا رفتم تا اینکه خودم را گوشه اتاق یافتم.
خوزه توصیف می‌کند تیم سی‌پی‌آر (احیای قلبی-ریوی) را می‌دید که پایین‌تر روی بدنش کار می‌کردند. به خودم نگاه کردم و گفتم: «این منم و من مرده‌ام، اما اگر این منم، پس من کیستم؟» و بعد این صدا را درست کنارم شنیدم که می‌گفت: «بدنت را مثل یک ماشین تصور کن، و آن ماشین انگار ۵ میلیون مایل کار کرده و دیگر برای تعمیرش، کاری از ما برنمی‌آید، پس حالا باید با بدنت خداحافظی کنی.» برای اولین بار در زندگی خودم را دوست داشتم و قدر آنکه بودم و آنکه بوده‌ام را می‌دانستم، بسیار سپاسگزار آن بدن بودم – آن کالبد - که به من فرصت زندگی‌کردنِ زندگی‌ای که زیسته بودم را داده بود. و خاطراتی از آنچه آن‌ها را امورِ عادی و بی‌اهمیت روزمره می‌نامم، در ذهنم پدیدار شد: لبخندزدن کسی، برادر کوچک‌ترم، اینکه دستش را گرفته بودم، یک بوسه، چیزهای ساده - کودکی که با آن عشق شگفت‌انگیز در چشمانش به شما نگاه می‌کند، فرزندانتان. چون این‌ها چیزهایی‌اند که هر روز رخ می‌دهند - همین نفسی که از هوا به درون می‌کشیم، چقدر دیوانه‌وار و چقدر شگفت‌انگیز است، نه؟ پس قدرشناسیِ دیوانه‌واری نسبت به آنچه بوده‌ام و آنچه هستم داشتم.
آن حضور به خوزه گفت وقت رفتن است. آنها به‌سوی گشودگیِ وسیع و تاریکی راه رفتند. وقتی به کف رسیدم، اولین چیزی که دیدم این رنگ عظیم بود، و رنگ فقط در حرکت بود، و آن‌قدر در آن زندگی بود که بلافاصله شگفت‌زده شدم. این رنگ زنده بود! زنده بود و حرکت می‌کرد، و با من صحبت می‌کرد- با من صحبت می‌کرد مثل میلیون‌ها صدا، اما به‌هر‌حال نوعی درک وجود داشت. بعد گشوده شد و این جنگل شگفت‌انگیز را دیدم. این منظرۀ شگفت‌انگیز را دیدم. متوجه می‌شوم که دارم پرواز می‌کنم، پس گفتم، «آه خدای من، دارم پرواز می‌کنم!» و این صدا را شنیدم که به من گفت: «اینجا طبیعی است.»
خوزه نگران فرزندانش بود. گفتم: «چه بر سر بچه‌هایم خواهد آمد؟» و آن صدا به من گفت: «نگران نباش، از اینجا می‌توانی آنها را ببینی» و وقتی این را شنیدم، شگفت‌انگیزترین چیزی بود که تا آن لحظه شنیده بودم. و شروع کردم به پرواز، بر فراز این منظره حرکت می‌کردم و پایین را نگاه می‌کردم و حس شگفت‌انگیزی از صلح و آرامش و طمأنینه را که همراهش می‌آید احساس می‌کردم، و این حس عمیقِ عشق را. به پایین نگاه کردم و این خلیج شگفت‌انگیز را دیدم، ساحلی را دیدم و مردی را در آب دیدم – آب تا زانوهایش بود - و شش کودک را دیدم که پشت‌سر‌هم، در یک صف، دست راستش را گرفته بودند و کودکی هم در دست چپش بود. خوزه به پایین رفت تا نظاره کند. مرد برگشت – این پدرش بود.
من و پدرم رابطه‌ای بسیار، بسیار سختی داشتیم. اغلب به شدت با هم درگیر می‌شدیم، او مشروب می‌خورد و بسیار آزارگر بود. روش‌هایش بسیار سختگیرانه بود، پس نمی‌توانستیم همدیگر را بغل کنیم؛ این کاری نبود که مردها انجام دهند. او چنین تصویری داشت که مردها توخالی‌اند، بی‌روح، بی‌احساس، بی... وای، چه فرصت بزرگی بود که به پدرم چیزی را بگویم که در زندگی هرگز نتوانسته بودم به او بگویم. پس گفت‌وگویی میان ما شکل گرفت که برای من بسیار عاطفی بود، اما فهمیدم که او دوستم دارد، فکر می‌کنم او هم فهمید که من دوستش دارم. پس به شکلی عجیب، ما را دوباره به هم رساند. آنجا فقط همدیگر را ندیدیم، بلکه از منظر معنوی‌تر، یکی شدیم. به‌هرحال، بعداز تمام این زمان شگفت‌انگیز، نگاهم کرد و گفت، «ببین، باید برگردی.» نگاهش کردم و گفتم: «فکر نمی‌کنم؛ اینجا را واقعا دوست دارم.» او گفت: «نه، باید برگردی؛ هنوز وقتت نیست.»
بعد این، کشیده‌شدن را حس کردم؛ انگار در سینه‌ام بود اما از پشت می‌آمد- و کشیده‌شدن آغاز شد و به بدنم برگشتم. چشم‌هایم را باز کردم و دکتری که سی‌پی‌آر انجام می‌داد، کمی جا خورد؛ سرش را کمی به عقب برد و بعد من بلافاصله پیش پدرم برگشتم و دوباره در همان فضا بودم. به من گفت، «ببین، وقتی وقتت برسد، قول می‌دهم بیایم و تو را ببرم.» چطور می‌توانستم نه بگویم؟ پس آن را پذیرفتم و برگشتم. خوزه با این یقین که مرگ پایان نیست، به بدنش بازگشت.
مشاهده تاریخ‌های بیشتر
1 / 51
به این صفحه بروید
اپلیکیشن
«کد پاسخ سریع» را اسکن کنید یا برای دانلود، سیستم تلفن را به درستی انتخاب کنید
آیفون
اندروید
Prompt
OK
دانلود
به اشتراک گذاری
به اشتراک گذاشتن در
جاسازی
شروع در